گاهی اشک ... گاهی انتظار

این سهم خستگی چشمان من است ...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط ((نازنین)) نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ((نازنین)) نظرات () |

اینروزها سخت میگذرد عزیز تر از جانم

دیگر نه آرامش صدای تو را دارم و شوخ طبعی کلامت را و نه مهربانی نگاهت و نه وسعت قلبت را

به هر کس میرسم قبل از خودم حال تو را میپرسد و وقتی بی خبریم را میشنود طبق معمول ندانسته حق با توست ...

تو برای همه بهترینی عشق من ...

8 سال با تو بزرگ شدم ...

خندیدی و پا به پای خنده هایت ذوق کردم و هنوز صدای خنده های در گوشم میپیچد ... اما اینبار به آن صداها نمیخندم ... بغض میکنم و آرزو میکنم همواره خندان باشی نفس من

ناراحت بودی و از حرص ناراحتی تو با همه بد تا کردم

عصبی شدی و به محض دیدن چهره ی غضبناکت زبان درازم را کوتاه کردم و آرام شدم ...

تو بر من مسلط بودی و من عاشق این سلطه ...

با هم بزرگ شدیم هستی من

نمیدانم چه بر سر این دوستی آمد که یکسره راه را برگشتی ...

دلت را به کدام جاده دادی عشق من که ورود من به آنجا ممنوع است ...

بیش از اندازه دلتنگم ...

دلم برای زور گفتنهای گاه و بیگاهت تنگ شده ...

اینکه خانه نشینم میکردی ... من این احساس را دوست داشتم که تو به من دستور میدادی ...

سعید خوبم

یه حسی توی قلبم بهم این امیدو میده که دعای این چند وقتم داره مستجاب میشه و تو بر میگردی ...

با خودم عهم کردم اماده کنم آن شرایط رویایی رو که وقتی برگشتی تو جا بخوری از این همه حس قشنگ

جبران میکنم روزهایی را که به کامت تلخ کردم ...

جبران میکنم خنده هایی رو که به غم تبدیل کردم ...

خواهش میکنم اما این را درک کن

حتی در آن ظرایط عاشقانه دوستت داشتم ...

نگاه کردن به صورت معصوم و مهربون تو برای من همیشه یک عبادت بود خوب من ...

این است که نمیتوانم کسی را جایگزین بیاورم

همه میگویند فراموش کن کسی را که به التماس دلت پاسخ منفی داده

من التماس میکنم چه با دل و چه با زبان ...

آنها چه میدانند من چه روزهایی با تو داشتم و چه آرزوهایی برای تو دارم ...

آنقدر برایت خوبیها در نظر دارم که تا به آنها نرسی من آرام نمیشوم ...

توی این چند روز فقط دعا میکنم خدا کسانی را که مسبب انحراف فکریت از زندگی مثبت عادی شدند از تو دور کند ...

نمیدانم چطور ؟‌اما اگر دوستا خوبی نیستند چهره ی بدشان برای تو روشن شود ...

میدانم خدا حاجتم را میدهد ...

من تو را به خدا نمی سپارم چون خودم میخواهم مراقبت باشم ...

الان در شمال هستی با دوستانی که اینبار برای اولین بار من نمیشناسمشان

اما یقین دارم اگر شرایط عادی شود همه ی آنها را تک تک خواهم شناخت ...

تو باید ایمان بیاوری که آزادیهایت محدود نمیشود و میتوانی مانند دیگر همسالانت به اهدافت برسی

من این کار را خواهم کرد

تو نفس زندگی منی و نبود تو مردن من است عشق منقلب

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ((نازنین)) نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط ((نازنین)) نظرات () |

سلام

انقدر سرت شلوغه که روی نوشته هامم مثل خودم خاک ریختی

شنیدین میگن خاک سرده و آدما مرده هاشونو فراموش میکنن

عشق منم گویا منو به خاک سپرده ...دیگه نه احساسی تو صداشه ... نه دلتنگی تو حرفاشه ... نه نگرانی تو زنگ زدناشه و نه غیرتی تو وجوش (البته برای من )

وقتی میخواستم قبلتر جایی برم دائما گوشی دستم بود ... چند دقیقه یکبار زنگ میزد و چک میکرد اما دیروز برای ولین بار اصلا چک نشدم ...

گوشی رو دائما میبینم ... نه زنگی نه اس ام اس و نه ...

باز امروز تنها اومدم خونه ... چک نشدم ... زنگ زدم و گفتم شاید نگران باشی و خواستم بگم من رسیدم اما تو که نخواسته بودی رسیدم زنگ بزنم ... من هم که زدم جواب ندادی ...

احساس شک و بی اعتمادی داره ریشه مو میکنه ....

تا حرف میزنم میگی ... ناراحتی برووووووو

این جمله ای که خودمم 100 باز به خودم میگم ...

نمیدونم چرا تتو که یکنفر بودی جای همه رو برام گرفته بودی که الان این همه احساس تنهایی میکنم

از این حس شک بیزارم .... از این بی اعتمادی متنفرم

از دوستات متنفرم ... از تک تکشون و همیشه دلم میخواد خدا سرشون بیاره این همه دردی که با دور کردن تو سر من اوردن ...

همیشه فخرم به این بود که عزیز دل من رفیق باز نیست

خودش عهد بست وقتمون مال هم باشه .... به هم گوش بدیم .... بی اجازه جایی نریم ... با هم دائما در ارتباط باشیم

خودشم به یک بار زد زیر همش ....

دارم عادت میکنم به کم بودنت ... من فقط میخوام شاد باشی .. بی من و نا منش چه اهمیت داره

شاید به قول دوستات توقعت از دوست دختر عوض شده ... میدونم حرف تو نیست اما یه پسر خوب همنوعشو میفهمه

دیشب بعد 8 سال باز قلیون بود و ما و یه عالمه دود که میخواستم تمام خاطرات و تنهایی و دردامو بپوشونه

نمیدونم چرا بعد چند سال باز همون حس خوبو بهم داد ....

تو گفتی دیگه خیلی مهم نیست چیکار میکنم ... منم میخوام مثل قدیمم شم ...

ببخشید اگه بازم بد میشم و بازم میشم یه دختر عوضی ...

اینبار تویی نیست که منو رها کنه ..

اما همیشه ازت به نیکی یا میکنم

جاهایی بردیم که نرفته بودم

کارهایی برام کردی که هیچکس نکرد

انقدر برام مایه گذاشتی که شدی همه ی بود و نبودم

واسه هر کار قبل مامان و بابام اجازه تو مهم بود

ببخش اگه نشد یهم راحت شی و برم

آخه تو جای 10 نفرو برام پر کردی

باید یکی یکی جاشون خالی شه

من رفتنی ام

به خدا غرورم له شد وقتی بعد 100 تا زنگ جوابمو ندادی

غرورم میشکنه که توی این 4 روز یک بار با زنگ اول جواب تلفن ندادی

خورد شدم وقتی گفتم میای دنبالم گفتی نه پیش بچه هام ...

داغونم میکنی

اما بزن ....

اینجوری درسته خورد و له میشم اما میرم

ببین هنوزم مثل 8 سال پیش نوشته هامو دوست داری

راستی فردا سالگرد دوستیمونه

تبریک میگم اینبار با اینکه نمیدونم توهم یادت بوده یانه ؟

لطافت عشق را با تو تجربه کردم
پرواز روح را بی غرور با تو تجربه کردم
من تجربه‌هایم را دوست دارم
من تو را بیشتر دوست می‌دارم
خالق زیباترین تجربه‌های من
... دوستت دارم...
نمی‌دانم در مقابل تجربه عشق
به تو چه هدیه دهم ...
سرمایه من احساس صادقانه‌ام هست ...
فرش قرمز احساسم را پهن می‌کنم ...
تنها لحظه‌ای به روی آن قدم بزن ...
بگذار جای قدمهایت را حس کنم ...
هرچند در آرزوی آسمانی و به
احساس زیر پایت نمی‌اندیشی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط ((نازنین)) نظرات () |

Design By : Mihantheme

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست