چه سخت است در اوج خنده بغض راه گلویت را ببندد

اینروزها سخت میگذرد عزیز تر از جانم

دیگر نه آرامش صدای تو را دارم و شوخ طبعی کلامت را و نه مهربانی نگاهت و نه وسعت قلبت را

به هر کس میرسم قبل از خودم حال تو را میپرسد و وقتی بی خبریم را میشنود طبق معمول ندانسته حق با توست ...

تو برای همه بهترینی عشق من ...

8 سال با تو بزرگ شدم ...

خندیدی و پا به پای خنده هایت ذوق کردم و هنوز صدای خنده های در گوشم میپیچد ... اما اینبار به آن صداها نمیخندم ... بغض میکنم و آرزو میکنم همواره خندان باشی نفس من

ناراحت بودی و از حرص ناراحتی تو با همه بد تا کردم

عصبی شدی و به محض دیدن چهره ی غضبناکت زبان درازم را کوتاه کردم و آرام شدم ...

تو بر من مسلط بودی و من عاشق این سلطه ...

با هم بزرگ شدیم هستی من

نمیدانم چه بر سر این دوستی آمد که یکسره راه را برگشتی ...

دلت را به کدام جاده دادی عشق من که ورود من به آنجا ممنوع است ...

بیش از اندازه دلتنگم ...

دلم برای زور گفتنهای گاه و بیگاهت تنگ شده ...

اینکه خانه نشینم میکردی ... من این احساس را دوست داشتم که تو به من دستور میدادی ...

سعید خوبم

یه حسی توی قلبم بهم این امیدو میده که دعای این چند وقتم داره مستجاب میشه و تو بر میگردی ...

با خودم عهم کردم اماده کنم آن شرایط رویایی رو که وقتی برگشتی تو جا بخوری از این همه حس قشنگ

جبران میکنم روزهایی را که به کامت تلخ کردم ...

جبران میکنم خنده هایی رو که به غم تبدیل کردم ...

خواهش میکنم اما این را درک کن

حتی در آن ظرایط عاشقانه دوستت داشتم ...

نگاه کردن به صورت معصوم و مهربون تو برای من همیشه یک عبادت بود خوب من ...

این است که نمیتوانم کسی را جایگزین بیاورم

همه میگویند فراموش کن کسی را که به التماس دلت پاسخ منفی داده

من التماس میکنم چه با دل و چه با زبان ...

آنها چه میدانند من چه روزهایی با تو داشتم و چه آرزوهایی برای تو دارم ...

آنقدر برایت خوبیها در نظر دارم که تا به آنها نرسی من آرام نمیشوم ...

توی این چند روز فقط دعا میکنم خدا کسانی را که مسبب انحراف فکریت از زندگی مثبت عادی شدند از تو دور کند ...

نمیدانم چطور ؟‌اما اگر دوستا خوبی نیستند چهره ی بدشان برای تو روشن شود ...

میدانم خدا حاجتم را میدهد ...

من تو را به خدا نمی سپارم چون خودم میخواهم مراقبت باشم ...

الان در شمال هستی با دوستانی که اینبار برای اولین بار من نمیشناسمشان

اما یقین دارم اگر شرایط عادی شود همه ی آنها را تک تک خواهم شناخت ...

تو باید ایمان بیاوری که آزادیهایت محدود نمیشود و میتوانی مانند دیگر همسالانت به اهدافت برسی

من این کار را خواهم کرد

تو نفس زندگی منی و نبود تو مردن من است عشق منقلب

 

/ 2 نظر / 23 بازدید